+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:19  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:16  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:11  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:5  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:0  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:6  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:5  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:3  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:59  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 10:42  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 10:40  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 10:1  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:16  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:14  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:14  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:13  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:13  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:29  توسط mohamad
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:24  توسط mohamad
|
هر که خوبی کرد زجرش میدهند
هر که زشتی کرد اجرش میدهند
باستان کاران تبانی کرده اند
عشق را هم باستانی کرده اند
هرچه انسانها طلایی تر شدند
عشق ها هم مومیایی تر شدند
اندک اندک عشق بازان کم شدند
نسلی از بوزینگان آدم شدند
*******************
دادگاهی برای عشق
جلسه محاکمه عشق بود . قاضی (عقل) عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز کرده بود ( یعنی فراموشی )
قلب تقاضای عفو عشق را داشت . ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز اّرزوی دیدن او را داشتی ؟
ای گوش مگر تو نبودی که در اّرزوی شنیدن صدایش بودی؟
آهای دست مگر اّرزوی تو دادن دست عهد و پیمان با او نبود ؟
و تو ای پا چه فرسنگها که نپیمودی به خاطر او ؟ باز هم مخالف هستید؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.
عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند! ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی؟
قلب نالید که: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.
پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:25  توسط mohamad
|